مرا نه هستی نه می و مستی
که با حریفان دمی نشینم
نه کس که باشد معین و یاور
من از رخ او گلی بچینم
به او که گفتم بخواهمت من
ببین تو حالم ببین حزینم
ببین هیاهو که در دل من
فتاده از تو به شور و شینم
بیا و بنگر به قلب بیمار
در آرزوی تو ای حبیبم
بگفت با من که ای هوایی
بهر تو نامی ز خود نبینم
برو رها شو ز هر چه هستی
گرت بخواهی شوی غمینم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/12ساعت 3:8 توسط متین
|