وقتی
یه نفر همش سرش رو زمین باشه و
مدتها دور خودش بچرخه تا این که از این خاک راهی به آسمون پیدا کنه
در حالی که آسمون قشنگ بالای سرشه
و منتظره تا یه بار به اون بالا نگاه کنه
و از لذت نگاهش روح تو بدنش سنگینی کنه
بخواد پرواز کنه تا جایی که فقط خودش باشه
و خدای خودش...
خیلی وقته تو این سرزمین خاکی داریم دنبال راحتی و لذت و آرامش و میگردیم
اما هنوز پیدا نکردیم
قبل از ما هم کسی پیدا نکرده
یه بار از خودمون پرسیدیم؟
شاید جاش اینجا نیست شاید یه جا دیگه است...
اون مرغی که سرش به نوک زدن به زمین گرمه
کجا میتونه اوج گرفتن عقاب رو تو دل آسمون ببینه
که چه لذت و فراغتی داره...
+
نوشته شده در شنبه
1388/08/02ساعت 0:57 توسط متین
|
آسمانها
همیشه زیباتر بوده اند
این نگاه کوتاه ماست که بر زمین خیره مانده
و پا فراتر نگذاشته است...
+
نوشته شده در سه شنبه
1388/06/03ساعت 2:4 توسط متین
|
خدایا
چه کنم به که پناه برم
و از این ظلمتکده
به سوی کدامین نور رهسپار شوم
دیدگانی کم سو
تنی سست و بی جان
و
بالهایی از پرواز مانده
فقط در آرزوی پرواز
چشم به دور دست دوخته ام
و به امید اینکه
روزی
کسی
این جسم مرده را جان دهد
و مرحم بر قلب پر زخمم باشد
و
یقین دارم
آن روز خواهد آمد
خدایا...
+
نوشته شده در شنبه
1388/01/08ساعت 22:28 توسط متین
|
انسان در کشاکش اتفاقات
و در پس و پیش رویدادهاست
که به انسانیت خود معنا می دهد و خود را در ورطه صعود و سقوط می یابد.
بنی آدم را به گلی سرشته اند که تا زیر دستان روزگار ورزیده نشود
هیچ از صلابت و استواری بهره ای نخواهد برد وآن آب حیاتی
که این شاکله را شکل می دهدچیزی نیست
جز ارتباط با اصل و علت حیات
یعنی اهل بیت خدا...
+
نوشته شده در جمعه
1387/11/04ساعت 23:52 توسط متین
|
عشق آمدوشدچوخونم اندررگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/06/14ساعت 17:20 توسط متین
|
نگاه می کنم به تو که در رهم نشسته ای
به غمزه ای دل مرا به تاب و تب کشانده ای
نگاه می کنم به تو دوان دوان نفس زنان
به هرمیانه رقص کنان که عشق راسرشته ای
نگاه می کنم به تو که با نثار جوی خون
همه جهان به پای تو نشانده اند چشمه ای.
+
نوشته شده در جمعه
1387/04/21ساعت 2:11 توسط متین
|
لذت واژه ای که هر کس از آن با توجه به منافع خود ش
بهره میبرد و در زندگی خویش جاری می سازد
هزاران ایده هزاران طرز تفکر هزاران
انسان که هر کدام در پی آنچه به آن
لذت می گوید.اماوقتی با دقت عقل
بنگری خواهی دید که
هیچ کدام
حتی ذره ای به لذت پایدار نرسیده اند و به خیال
سرابی که در ذهن می پرورانند می پندارند از
آن چشیده اند وحال آنکه اگر حرف آنان را
به مسند حقیقت بنشانیم حقیقت انسان
نیزاز شهوت وطمع پا
فراتر نخواهد
گذاشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/19ساعت 0:35 توسط متین
|
ایستاده
اون بالا
دستشو گذاشته زیر چونش
همش به من زل میزنه
دست از سرم بر نمیداره
هر کاری داره گذاشته کنار
انگار همه چیزش شدم من
از وقتی چشمم به اون بالا افتاد همینطوری بود
از همه جیک و پیکم خبر داره
اما
ازوقتی رفتم تو بهرش دیدم
انگار این منم که به اون نیاز دارم
همیشه دنبالش میگشتم اما نمیدونستم اونه
همه کار از دستش برمیاد
کافیه اشاره کنه
از چشماش خوندم که
همیشه منتظرم بوده
تا بهم بگه:
هر چی هست منم
اولش
آخرش
وسطش
همه اش...همه اش...هر چی که هست...
حالا که پیداش کردم
همه چیزم رو به پاش میریزم
آره اون عاشق منه
اون خدای منه
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/04/13ساعت 2:55 توسط متین
|
رفتنش هم زیباست. نه ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/12ساعت 4:19 توسط متین
|
مرا نه هستی نه می و مستی
که با حریفان دمی نشینم
نه کس که باشد معین و یاور
من از رخ او گلی بچینم
به او که گفتم بخواهمت من
ببین تو حالم ببین حزینم
ببین هیاهو که در دل من
فتاده از تو به شور و شینم
بیا و بنگر به قلب بیمار
در آرزوی تو ای حبیبم
بگفت با من که ای هوایی
بهر تو نامی ز خود نبینم
برو رها شو ز هر چه هستی
گرت بخواهی شوی غمینم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/12ساعت 3:8 توسط متین
|
هرچه زیباتر سر به زیرتر
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/12ساعت 2:30 توسط متین
|
جوونی دارم قدرش رو نمیدونم
دلی دارم از دریا بزرگتر نمیدونم دل کی بزرگتره که به پاش بریزم
نگاهی دارم عمیق نمیدونم کجا رو باهاش نگاه کنم
روحی دارم عاشق پرواز نمیدونم چطوری به آسمون ببرمش
انرژی دارم که داره از دماق و گوشم دود بلند میکنه
ولی نمیدونم چی کارش کنم؟؟؟؟؟
به نظر شما با این همه دردسر چیکار کنم؟!؟
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/04/11ساعت 23:9 توسط متین
|
به هنگام گذر بر جمع مستان
ندیدندحال ما را این حریفان
که چون شد قلب مجنونان شیدا
ز تیر غمزه غماز لیلا
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/04/06ساعت 21:39 توسط متین
|